قرآن

 آيا مي دانيد که شما در حال حمل قرآن باشيد ، شيطان دچار درد شديد در سر ميشود و باز کردن قرآن ، شيطان را تجزيه مي کند و خواندن قرآن ، به حالت غش فرو ميرود..و خواندن قرآن باعث در اغما رفتنش ميشود ..و آيا شما مي دانيد که هنگامي که مي خواهيد دوباره به اين پيام را به ديگران ارسال کنيد ، شيطان سعي خواهد کرد تا شما را منحرف کند.............................................

گاه کوچکم میبینی و گاه بزرگ..نه کوچکم و نه بزرگ!خودت هستی که دور می شوی و نزدیک...

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.


نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش آلبرت انیشتن بود.

دوستام بخونید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تا حالا شده کسی شب از غصه خوابش نگیره.قلبش تند تند بکوبه.بغض گلوت رو بگیره .اما نتونی اون رو بشکنی ..غصه ها شده تورو دار بزنن.تا حالا شده شب از درد وتنهایی ارزو کنی بمیری و تا صبح زنده نمونی.شده وقتی به فکر کسی هستی داغون بشی از فکر دوری از اون.به اخر دنیا رسیده کارت.خیلی سخته از غصه دق کنی.خیلی سخته..........ولی من هرشب این گوشه ای از زندگیمه........................

تولد,زندگی,مرگ

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم چی گفت؟


جایی که میری مردمی داره که میشکننت.نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم.

تو تنها نسیتی تو کوله بارت:

عشق میذارم که بگذری.

قلب میذارم که جا بدی.

اشک میدم که همراهیت کنه.

و مرگ که بدونی برمی گردی پیشم.....

تقدیم به ریوا_کیوتو_صابر

دلم گرفته به اندازه ی وسعت تمام دلتنگی های عالم، شیشه قلبم ان قدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری می شکند.دلم می خواهد فریاد بزنم ولی واژه ایی را نمی یابم که عمق دردم را در فریاد منعکس کند، فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خود سر داده ام. کاش می شد سرنوشت را با آرزوهای شیرینم عجین کنم،دلم به درد می آید وقتی به سرنوشتم نگاه می کنم،کاش می شد پرواز کنم،پروازی بی انتها به ابدیت....

کاش می شد در هجوم بی رحمانه ی درد خودم را پیدا کنم. نفرین به بودن وقتی با چاشنی درد همراه است.

بغض کهنه ایی گلویم را می فشارد... به گوشه ایی پناه می برم....

                                                                                                       چقدر تنهام...

عشق

جلسه محاکمه عشق بود
و قاضی عقل
و عشق محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز شده بود
یعنی فراموشی
قلب تقاضای عفو عشق را داشت
ولی همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع کرد به طرفداری از عشق*آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی*
*ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی*
*یا تو ای لب مگر تو نبودی که در آتش بوسه زدن به او می سوختی*
 دستها،پاها و ... با شما هستم حالا چی شده این چنین با او مخالفید
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند
عقل گفت: دیدی قلب همه از عشق بی زارند
ولی من متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمایت می کنی
قلب نالید : که من بدون وجود عشق دیگر قلب نخواهم بود
و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کارثانیه قبل را تکرار می کنم
و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی با شم
پس من همیشه از او حمایت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم..........................................

لطیفه ای که جهان اینترنت را برانگیخت!!!

چندی پیش جوکی به زبانه انگلیسی در دنیای نت زاده شد ! که نکات ارزشمندی را در خصوص سیاست های رسانه های امریکا در بر داشت.

 ترجمه فارسی جوک به شکله زیر است:

مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده.مرد به طرفه انها میدود و با سگ درگیر میشود,سرانجام سگ را میکشد و زندگی دختربچه ای را نجات میدهد.

 پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت انها میاید و می گوید :

 "تو یک قهرمانی"

 فردا در روزنامه ها مینویسند :

 یک نیویورکی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد...

 اما آن مرد میگوید: من نیویورکی نیستم

 پس روزنامه های صبح مینویسند:

 امریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد...

 آن مرد دوباره میگوید: من امریکایی نیستم

 از او میپرسند :خب پس تو کجایی هستی؟

 "من ایرانی هستم"

 فردای آن روز روزنامه ها این طور مینویسند:

 یک تند روی مسلمان سگ بی گناه امریکایی را کشت!!!