میشود گفت...
حالم را پرسیدند...
گفتم:رو به راهم...
رو به همان راهی که او رفته بود...
!!!دیوانگی!!!
باورت میشود؟؟؟
اینگار دستانم مال خودم نیستند یا اصلا زبانم،فکرم هم.
از چه به این روز افتاده ام؟؟؟
میررحمان،همان پیرمردی که سالیانیست همسایه یمان ست،چشمان شیطان حرامی کور از من سرحالترست انگار...
ظاهرا جوانم...
مرا چه شده...
دوستانم از من گله میکنند،
آیا حال مرا میدانند یا نمیدانند که چنین قضاوت میکنند؟
R!was
+ نوشته شده در جمعه نهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 16:46 توسط mohajer
|
سلام...