جالب بود برایم امشب ...

باز بازی با آدم هایی از این چهارچوب های خاکی و بی روح.

چقدر راحت و بی غل وغش.

نمی دانم چه می گفتن یا چه احساسی دارن

اما هرچه بود برایم زیبا نبود.

از همه چی صحبت شد.

از غم،عشق،بازی،غرور و هوس

البته ریواس جان لازم به ذکرست بگویم هوس با رنگ و لهابی که داشت بیشتر خودنمایی می کرد.

وای داغان می شوم از این رنگ و لهاب های بی خود و بی جا...

یادش افتادم.اوهم با رنگ و لهاب پول و زرق و برق بود که رفت.

ریواس تو میدانی که چه میگویم

نه!!!آارم باش اصلا اسمش را نیاور

ریواس عزیز یادت می آید بی وفایی را...

راستی از تو هم صحبت شد گفتم تنها شریک تنهایی ام هستی

این جا حاضرم فریاد بزنم ریواس عزیز،رفیق عالم تنهایی ام *دوستت دارم*

اصلا بیا دیگر ادامه ندهم می ترسم دوباره این قلم رسوا کند مرا.

تابعد...

به امید اینکه یک روز با قاصدکهای مزرعه عشق به سراغ قلب مرده من آید.

R!was