سلام به ریواس من.

خیلی وقت است قلمی نمیزنم،راستش دست و دلم به قلم و دفتر نمی رود نه اینکه بی معرفت شده باشم نه

 حالش را ندارم ولی امشب آمدم،دلم میخواهد بنویسم ، آخر شرایط خیلی فرق کرده است.

آمدم اردوی جهادی و امشب شب اول است و من فعلا  آرام در ظاهر اما ملتهب در درونم...

طوفان میکند آخر این قلبم...

اینجا روستایی ست در زیر آسمان خدا و رنگ آمیزی خدا اینجا فراوان دیده می شود.

راستش هوایی جالب دارد جان میدهد برای فکر کردن اما فکرهای پریشان و خاطرات بد چرا ولم نمیکنند؟؟؟

راستی اینجا هم بین اهالی قهر و دشمنی دیده میشود آنهم با سطحی پایین تر

اما در مجموع جالب ست برایم...

در گروه ما آدم هایی هستند جور واجور.

همه را برایت شرح میدهم ریواس من...

یکی آرام و بی آلایش،یکی جوری عمل میکند غریبانه ، یکی آنقدر شوخ که دل آدمی را میزند  ، در این وسط مغرور

 هم دیده میشود چند نفر هم تملق گو و در نهایت چند نفر هم متعادل و خوب که در دلم نشسته اند ، منهم آرام

 و بیشتر دوست دارم تنها ، گوشه ای نشسته ام و سیاه میکنم دفترم را و خودکارم هم چه همراه ست با من...

راستی در بعضی جاها احترام ها هم شکسته میشود و اصلا جالب نیست برایم...

راستی یکی خیلی به دلم نشسته است اینجا اما فعلا در کنار ما نیست و قرار است به ما بپیوندد

پسری آرام ،با ادب،محترم ، فقط سخت است اخلاق و رفتارش دستت بیاید او مرا یاد خیلی ها میندازد اما خدا

 کند مثل خیلی هایی که اذیتم کرده اند نباشد...

اصلا بهتر است در موردش حرفی نزنم آخر این قلم و دفتر رسوا میکند مرا...

می خواهم بخوابم  اما دلم برای خیلی چیزها تنگ شده است اول برای خودم برای خود سابقم نه خود امروز

 شاید آینده ، دلم هوای بچه گی و سرزمین مادری ام را کرده است یاد سابق،خاطرات گذشته ، راستی در دفترم

 هم همه چیز را نمی توانم بنویسم اینجا هم آرامش ندارم در دفترم هم باید خیلی مراعات ها را بکنم

کاش میشد جایی برای خالی شدن دلم پیدا میشد واقعا برای یک انسان سخت است

برای امشب هرچند دست و پا شکسته کافی ست بیش از این نمیخواهم به خود سخت بگیرم

شبت بهاری

یاعلی